| اندر احوالات مردن ها ی عجیب(طنز) |
| ساعت ۱:٤٧ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢۸ |
|
اصلا دوست ندارم که درباره ی مرگ بنویسم اما یه ضرب المثل جدید ساخته نشده هست که میگه وقتی وبلاگ نویسی مفت باشه فقط میتونی از این چیزا بنویسی!!!!!!!! به هر حال من چند روز پیش که امتحان تاریخ داشتم رفتیم با برابچ توی تاریخ گشتیم و دیدیم که به به!عجب ادم هایی بودن که دراثر اتفاق های عجیب و غریبی که براشون افتاده بود،مجبور به مردن شدن!بد نیست شما هم بخونید و حواستون باشه که هوای خودتون رو داشته باشید.البته قبل از این که اینا رو بخونید به جون شوهر عمم قسم میخورم که از خودم در نیوردم.الهی کچل شه و تو تابستون حسابان و هندسه و فیزیک تجدید شه و در ضمن مجبور به دیدن آگهی های تلویزیون بین دو نیمه ی فوتبال رو ببینه و به علاوه کامپیوترش ویروس بگیره اگه کسی بخواد دروغ بگه.! به هر حال این مردن های عجیب رو کسی نصیب گرگ بیابون نکنه.! آگاتوکلس،یه پادشاه خودکامه بود که بیچاره داشت برای خودش خودکامگی میکرد.یه روز بعد از خوردن غذا داشت با خلال دندون،لابه لای دندوناشو تمیز می کرد که یه هو هوس کرد خلال دندون رو قورت بده.همین کار رو هم کرد و خفه شد! الکساندر که از قضا پادشاه یونان بود،توسط یک میمون از خدا بی خبر خانگی گاز گرفته شد.میمون بی تربیت اون روز هوس کرده بود که الا و بلا یه پادشاه رو گاز بگیره.و پادشاه هم دچار عفونت خون شد و مرد.ای خدا بگم این میمون و چیکار کنه!!!میمون بلا گرفته!!! تامس می یه مورخ انگلیسی بود. او در حال غذا خوردن،داشت تاریخ می نوشت یا در حال تاریخ نوشتن غذا میخورد که یهو احساساتی میشه و یه لقمه ی به چه گندگی رو میبلعه و نمیتونه قورتش بده و به ناچار خفه میشه!!!! جان وینسون یه ماجراجوی انگلیسی بود.البته من دقیقا نمیدونم این بشر ماجراجو چه جور ماجراجویی هایی می کرده است!به هر حال در حالی که فقط ٧٢ سال داشت و روی اسبش سوار بود،از اون بالا سر خردو افتاد زمین. جان من شانسو می بینی؟!یه میخ که همیشه به پهنا می افته،این بار وارونه رو زمین افتاده بود.این طفلک هم که شانس نداشت ،میخ بدذات موذی تو سرش فرو رفت و اون رو کشت. جروم ناپلئون بناپارت،اخرین بناپارت آمریکایی بود.او دشت عاشقونه با همسرش توی پارک به چه قشنگی قدم میزدن و از زندگی لذت میبردن که یهو پاش به زنجیر سگ خانمش گرفت و بدجوریخورد زمین.بعد از مدتی هم بیچاره در اثر زخم ها ی حاصله مرد.اخی نازی دلم سوخت.اخرین ناپلئون هم نشد عشق در کنه. اودولفونی یرو، با این که این اسم ضایع رو داشت،یه ژنرال مکزیکی بود که عشق طلا داشت.او با اسبش که شرمندتون اسمشو نمیدونم!داشت تو شن ها ی روان می رفت که طلاهایی که به خودش و اسبش بسته بود،سنگینی کرد و آروم آروم تو ماسه ها فرو رفت و مدفون شد!!!یکی نبود بهش بگه اخه مرد حسابی میمردی صد کیلو از اون طلاهاتو کم میکردی ؟ یه ذرشم میدادی به ما؟ زئو، که بازم شرمنده ی اخلاق ورزشیتون فامیلیشو نمیدونم، یه نقاش یونانی تو قرن پنجم میلادی بو.(خیال نکنید خالی می بندما!!!)او به تصویری که از یه جادوگر پیر کشیده بود،اون قدر خندید که یکی از رگاش پاره شد و مرد!!!! این که سرخوش تر از ماس که !!!به خودم امیدوارم شدم به خدا!!!! کنت اریک منگوس اندریاس هرس ستنبورگ و غیره....! اول از بابت این اسم عذر میخوام و دوم بازم معذرت میخوام چون نمیدونم کیه!!!فق میدونم که تو سال ١٨٩۵ مرده. او که در اثر مستی،بسیار خشمگین شده بود، ناگهان یه سیخ بخاری به چه داغی رو برداشت و به دوستش حمله کردتا اونو به سیخ بکشه، اما از شانس بدش،اشتباهی خودش توی بخاری افتاد و سوخت!!!! لنگی کالیر،اصلا اهل فوتبال و این جورچیزا نبود خودمونیم فکر کنم میخواسته تلشو امتخلن کنه که این بلا سرش اومد!!!! |
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : سلام دوستان من یک شمشیرباز هستم, رشتم فلوره است و دوست دارم که بقیه هم شمشیربازی رو بشناسن. من عاشق ورزشم,تازه گلف,اسب سواری و شنا هم خیلی خیلی دوست دارم. از مربی خیلی خو بم سرکار خانم سلیمانی تشکر می کنم.امیدوارم روزی زحماتش رو جبران کنم. همچنین امیدوارم روزی شمشیربازی ایران در جهان مطرح شود. راستی دوستان هر کی مایل بود با با تبادل لینک کنه,در قسمت نظرات خبر بده پروفایل مدیر : مریم |
| آرشیو وبلاگ |
| صفحات وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| لینکستان |
بلکه یه کلکسیونر آمریکایی بود!همیشه می ترسید که دزدا همیشه به سراغ کلکسیوناش بیان.این بود که نشست یه تله موش!اخ نه ببخشید تله دزد به چه گندگی اختراع کرد و اونو سر راه دزدا گذاشت.اما خودش توی تله افتاد و حیوونی به ناچار مرد!

